پدرم ۴۱ سال از من بزرگ‌تر است. شايد بين دنياي من و او فاصله‌ی زيادی باشد اما دو چيز را خوب از پدر به ارث برده‌ام: عشق به ورزش و عشق به كتاب، اما من عشق سومی هم دارم:

۱- پدر به اتاقم مي‌آيد و سری به قفسه‌ی كتاب‌هايم می‌زند، بلكه امشب با يك ليوان چای، از عينك مطالعه‌ی خاك‌خورده‌اش هم كار بكشد! پس از چند دقيقه جستجو می‌گويد: اين همه كتاب تاريخی؟! به چه دردت می‌خورد پسر؟!

۲- در كتاب‌فروشی آسيا هستم و بين كتاب‌های تاريخی وول می‌خورم! پدرم هم با علی آسيا (یوسفی) مدير كتاب‌فروشی رفاقتی ديرينه دارد. از ديرباز بچه‌محل بوده‌اند و گه‌گاه به او سری می‌زند و احوالی می‌پرسد. وقتی مرا بين كتب تاريخي كتاب‌فروشی می‌بيند، می‌پرسد: سراغ چه كتابی می‌گردی؟ با اشاره به جلد كتابی كه در دست دارم پاسخ می‌دهم: تاريخی!

۳- جلوی رايانه نشسته‌ام و در اينترنت، مطالب و عكس‌هاي تاريخ بختياری را تماشا می‌كنم. پدر به درون اتاقم مي‌آيد و روي صفحه‌ی مانيتور مشغول تماشاي عكس‌های تاريخی و قديمی مي‌شود. اين بار سؤال نمی‌پرسد و با حالتي خاص می‌گويد: هَنی هم تاريخ؟! (باز هم تاريخ؟!) «از تاريخ چه می‌خواهی؟» پاسخ موجهی ندارم كه به او بدهم! فقط به ياد حكايتی جالب می‌افتم كه آن را لابه‌لای يكی از همين كتاب‌های تاريخی خواندم:

آورده‌اند ناصرالدين‌شاه قاجار هر بار كه به ديدار ميرزا سيد ابوالحسن جلوه (یکی از ۴ فیلسوف بزرگ ایران در عصر قاجار) می‌رفت، وی را مشغول كتاب خواندن می‌ديد و از او سؤال ‌می‌كرد: «ميرزا چه كتابی می‌خوانی؟»

ميرزا پاسخ می‌داد: « تاريخ می‌خوانم »

روزی ناصرالدين‌شاه با لحنی دوستانه به او می‌گويد: « ميرزا ! خفه‌ام كردی از بس هر وقت تو را ديدم تاريخ می‌خوانی! آخر از چه چيز تاريخ خوشت می‌آيد كه همه‌اش سر در اين يك رقم كتاب می‌كنی؟! »

ميرزا پاسخ داد: « از يك كلمه‌ی آن: مُرد ! »

ناصرالدين‌شاه پرسيد: « اين چه لذتی دارد؟! »

ميرزا گفت: « چون در مورد فرد گردن‌كُلُفت يا زَر اندوزی خوب قلم‌فرسايی كرده و داد سخن مي‌كند كه چنين كرد و چنان كرد، چنين گفت و چنان بست، خَست، دريد، بُريد، قاپيد، چاپيد، خون مردم را در شيشه كرد، هِی جمع كرد و روی هم گذاشت و چه و چه و چه ... اما آخرش می‌گويد: فلان وقت هم مُرد و رفت !‌ و با اين كلام غائله را ختم می‌كند و همين يك كلمه‌ی مُردن است كه تا ريشه‌ی جان، شاد می‌كند! »