تصویرگری بخشی از خیابان شهدا شرقی به سمت خیابان مطهری خرمآباد در دهه 60
اوایل دهه 60 وارد دبستان شهید مراد داودی شدم. این دبستان قبل از انقلاب، نمونه ملی شهرزاد نام داشت
محل دبستان تا پایان سال تحصیلی 64-1363 در شمال شرقی میدان شهدا، کوچه شهید بیرانوند و محل کنونی بانک رفاه کارگران قرار داشت
علم بهتر است یا ثروت؟
اگر چه هنوز برای پیدا کردن پاسخ این سوال سردرگم هستم اما بعد از انتقال دبستان ما در سال تحصیلی 65-1364 به شمال غربی میدان تختی و تبدیل محل مدرسه سابق دانشاندوزی ما به بانک رفاه کنونی، حداقل این را میدانم که جایی از این شهر، علم زیرپانشین ثروت شد!
به هر روی، درب ورودی دبستان ما داخل کوچه سمت چپ قرار داشت و پس از ورود از درب کوچک آن و عبور از یک راهروی 6-7 متری، به حیاط مدرسه میرسیدیم که 3 طرف جنوبی، شرقی و شمالی آن دارای کلاس بود و فقط بخش غربی حیاط به دیوار محدود میشد.
قصد ندارم بیش از این به فضای درون مدرسه بپردازم زیرا اکثر خوانندگان مطلب، ممکن است دانشآموز این مدرسه قدیمی نبوده و از آن خاطرهای نداشته باشند، فقط این نکته را که ذکر میکنم که سیستم اطلاع از نام دانشآموزان غائب هر کلاس جالب بود:
کلاسهای مدرسه ما مجهز به آیفون دیواری بودند که به دفتر متصل میشد. معاون مدرسه هر روز به جای جلوی درب کلاس آمدن و پرسیدن اسامی غائبین، از طریق آیفون دیواری اسامی دانشآموزان غائب را از معلم میپرسید و پیامهای ضروری را به معلم انتقال میداد
معلم کلاس اول ما خانم "پورویسه" بود و کلاس ما در قسمت شمال شرقی دبستان قرار داشت.
نکته جالب دیگری که به ذهنم میرسد این که بابای مدرسه در سال اول تحصیل من آقای "عیدی حسنوند" نام داشت و دهه ۸۰ که در آموزش و پرورش لرستان استخدام شدم، اولین سال تدریس من مصادف با آخرین سال خدمت عمو عیدی در مدرسه تربیت شد و دست تقدیر ما را پس از گذشت ۲۲ سال همکار کرد!
به مطلب اصلی باز گردیم:
چند هفته اول تحصیل، پدرم مرا به مدرسه میبرد و میآورد، اما پس از مدتی به من استقلال داد تا از همان سن، خودم مسیر مدرسه از خیابان شهدا تا خیابان سازمان (معلم) را طی کنم.
البته روزهایی که هوا مساعد نبود و برف میآمد یا گلال (رودخانه) طغیان میکرد، پدرم به سراغم میآمد و چون در راهروی مدرسه منتظرش میماندم، هر گاه میرسید با مرحوم "حشمت رشیدی" از هندمندان خرمآبادی که مدیر دبستان ما و از دوستان و همکارانش بود، خوش و بشی مینمود و بعد دستم را میگرفت و سوار ماشین میکرد و به طرف خانه میرفتیم.
اما اغلب اوقات وقتی ظهر میشد و زنگ تعطیلی مدرسه به صدا در میآمد، من از مسیر همان کوچه که یک شیر آبخوری قدیمی ابتدای آن قرار داشت (یک دهه قبل این آبخوری را برداشتند) و از سمت پیادهروی شمالی خیابان شهدا به طرف خیابان مطهری و منزل میرفتم
کمی بالاتر از مدرسه ما و در بخش جنوبی خیابان شهدا، مطب مرحوم دکتر "عباس الوندی" قرار داشت (بین داروخانه سعدی و میدان شهدا) که اوایل دهه ۶۰ وقتي بیمار میشدم معمولا پدرم برای معاينه و درمان، مرا نزد ایشان میبرد
فروشگاه نساجی مازندران سر کوچه دبستان بود. سمت مقابل شیر آبخوری کوچه مدرسه، مغازه فروش کت و شلوار و کمی پائینتر، پاساژ جورابی بود که یک قنادی نبش آن قرار داشت
کوچه پائینی مدرسه، کوچه پاساژ پلاسکو بود که هنوز هم هست و از آن مسیر که پائینتر میآمدی، نرسیده به کوچه مخابرات، مرکز توزیع لوازم لبنی بود.
اکثر اوقات که از آن جا عبور میکردم، مشغول تخلیه بار بخصوص کارتنهای سفيدرنگ بستنی قیفی بودند.
واقعا بستنیهای قیفی خوشمزهای داشت و چون به صورت عمده میفروخت، پدرم از آنها به صورت کارتنی میخرید و در فریزر منزل میگذاشت
چون بستنی تکی نمیفروختند، ما این بستنیهای خوشمزه را از مغازهای که کنار ساحلی پل شهدا در بخش شمال غربی آن قرار داشت به صورت تکی میخریدیم
پیادهروی ساحلی گلال در این قسمت، آن زمان بسیار باریک و کمعرض بود و گاه به حدود یک متر میرسید و برای عبور و مرور افراد مسن و بچهها خطرناک بود و امکان سقوط داخل رودخانه وجود داشت
جالب این که مغازه سوپرمارکتی هم که ما از آن بستنی قیفیهای خوشمزه را میخریدیم حدود ۳۰ متر بالاتر از ساحلی پل قرار داشت
یکی از سرگرمیهای تابستانه ما در آن سالها آب پاشی به همدیگر بود و هر گاه سرنگ (آمپول) ۲۰ سیسی به عنوان اسلحه احتیاج داشتیم از داروخانهای که شمال شرقی پل شهدا قرار داشت میخریدیم تا آبپاش ما بزرگتر و قویتر باشد!

ساحلي پل شهدا (زمستان 1352)؛ عكاس: اصغر خوشوقت
البته چند رفیق موزشکار (واژه لری معادل جِرزن) هم داشتیم که هر گاه کم میآوردند، سرنگها را کنار گذاشته و یا با پارچ آب بقیه را خیس میکردند یا نهایتا وقتی سرگرم کشیدن آب با سرنگ از شاهجو (نهر) شوا بودیم، ما را داخل آب پرت میکردند!
با همکلاسیها از روی پل شهدا عبور میکردیم و در ساحلی شرقی گلال و در محوطه جلوی داروخانهاي که از آن سرنگ (آمپول) برای آب پاشی میخریدیم، داخل فضای حوضچههایی که دهه ۵۰ زمان شهرداری مرحوم "علیمحمد ساکی" در ساحلی ایجاد شده بود، دقایقی به جست و خیز و بازی مشغول میشدیم
سپس دوستانی که منزلشان آنجا بود از ما جدا می شدند. از طریق کوچه یا امتداد خیابان شهدا به خیابان مطهری وارد میشدیم
خاطرهانگیزترین بخش نوشته من اینجا و در ابتدای خیابان مطهری قرار داشت!
دو مغازه دوچرخهفروشی و پنجرگیری برادران "علوی" کنار هم که معمولا سر و کار ما برای حل مشکلات دوچرخهها یا باد کردن توپ، زیاد به آنجا می افتاد!
این مغازهها اکنون به موبایلفروشی تبدیل شدهاند. مقابل آن هم قنادی نریمانی با کلی شیرینی و کیک خوشمزه و مشتریهای فراوان بود.
پائنتر از آنجا و نبش پارک موسوم به پارک مثلثی مطهری، فروشگاه شهر و روستا بود که حدود دو دهه است به شعبه بانک تبديل شده است و به سبک فروشگاههای بزرگ امروزی، اجناس مختلف را عرضه میکرد
طرف مقابل خیابان، مغازه کوچک مطبوعاتی مرحوم "بیات" بود که گاهی مردم برای خرید نشریاتی مثل هفتهنامههاي کیهان ورزشی و دنياي ورزش به قیمت ۵۰ ریال باید صبح یکشنبه جلوی مغازه صف میبستند!
ضلع سوم سهراه و در جنوب خیابان مطهری، سوپرمارکت آقای "مظاهری" قرار داشت
بخش غربی پارک مثلثی مطهری روزهای تعطیل محل فوتبال بازی کردن بچههای این محدوده بود و در سمت مقابل آن و در سرق خیابان، ساندویچفروشی آقای "محسن اسدی" از طرفداران بنام پرسپولیس در خرمآباد قرار داشت که گاه پاتوق مرحوم "رضا سقایی" هنرمند محبوب لرستانی، مغازه ایشان بود
جنب ساندویچی نیز مغازه دیگری بود که در گذر زمان، مدتی مبلفروشی، لوسترفروشی، خنچه عقد، اغذیهفروشی شد و کمی بالاتر مغازه بزاری مرحوم حاج "جواد منصوری" از شعرای خرمآبادی کنار منزل ایشان قرار داشت
به سه راه وسط مطهری که میرسیدیم، سمت چپ مغازه مرحوم "شیرعلی چغلوند" بود. ایشان در گرمای تابستان کلمن قرمزرنگ دوغ را جلوی مغازه میگذاشت و چند شیشه نوشابه خالی را هم درون یک ظرف بزرگ آب قرار میداد. هر کس ۱۵ ریال میداد و خودش درون آب ظرف، شیشه را میشست و از کلمن آن را پر میکرد
طرف مقابل، مغازه سوپرمارکت مرحوم حاج "عبدالحسین مرادی" و فرزندانش بود که بعدها خشکبار شد قرار داشت و ما معمولا مشتری ایشان برای خرید شکلات، تمر هندی و آجیل بودیم
به سمت بالاتر و مرکز مطهری که میرفتی سوپرمارکت مرحوم "جلالیان" و مقابلش تعمیراتی آقای "سربازی" و کمی بالاتر بزازی مرحوم "خلفی" در سمت شرقی خیابان مطهری بود
کوچه بالاتر، سبزیفروشی مرحوم "علیمحمد عبدالهی" و پسرش در محل پیتزافروشیهای کنونی و در غرب خیابان قرار داشت که تقریبا تمام اهالی مطهری، مشتری سبزیفروشیاش بودند
* در این نوشتار سعی شد یادی از برخی کاسب های شریف این محله شود و چنانچه نام کسی سهوا از قلم افتاده، پوزش میطلبم
✍ رضا جایدری
کانال_تلگرامی_خرم_آباد_قدیم khormoaa@
* امروز به اين عشق گردآوري ميكنم و مينويسم كه شايد روزي اين نوشتهها به كار كسي آيند، چنان كه نوشتههاي پيشينیان، شوقي در وجودم فكند و شعلهاي در دلم افروخت....