یکی از بزرگ‌مردان لرستانی که کاملاً برای نسل امروز معرفی نشده‌اند «سرهنگ حسن‌رضا کلانتری» است . دلاوری که آزادی دشت‌عباس و برخی دیگر از محورهای مهم غرب ایران در دوران جنگ مرهونِ دلاوری امثال اوست.

من هرگز سرهنگ کلانتر را ندیده‌ام اما به این امید این مطالب را در مورد او و سایر بزرگان دیارم می‌نویسم که شاید امثال من هم روزی برای ایران یا لرستان خدمتی انجام دهند و امید دارم که سال‌ها بعد کسی در دل خروارها خاک از ما هم یادی بنماید. برای اولیـن بار بـا کلانتر « در یک قاب عکس » آشنا شدم:

 

سال 1359 سرهنگ حسن‌رضا کلانتر فرمانده لشکر84 پیاده لرستان (سمت چپ) در کنار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای (سمت راست)

 

سال 1382 که سرباز بودم، فرمانده‌ی ما (جناب سرهنگ بهرامی) این عکس را بالای سرش در محل کارش نصب کرده بود. او خاطره‌ای در ارتباط با سرهنگ کلانتر برایم نقل کرد: سرهنگ کلانتر فردی بسیار منضبط و جدی در امور نظامی بود.

سال 1359 وقتی سرهنگ کلانتر را به سمت فرماندهی لشکر 84 لرستان انتخاب کرده بودند، فردی که از این انتخاب بسیار ناراحت بود، سرهنگ کلانتر را مورد اتهام‌های واهی قرار داد و سوابق خدمتی قبلی وی در زمان طاغوت را به رخ‌اش کشید!

سرهنگ کلانتر در پاسخ به گفته‌های آن فرد گفت: «اولاً هدف من همیشه خدمت به وطنم بوده و ثانیاً من یک نظامی هستم که همواره باید از دستورات مافوقم اطاعت کنم و اگر یک نظامی چنین نکند به هیچ وجه شایسته‌ی کار نظامی‌گری نیست. در آن دوران مافوق دستور داده و عمل کرده‌ام، الان نیز به دستور مافوق عمل می‌کنم! » و به این ترتیب درسی بزرگ به آن فرد داد.

 

سال 1360 در یکی از عملیات‌ها یکی از نیروها شبه‌نظامی به طرح پیشنهادی سرهنگ کلانتر ایراد گرفته و او را با این طرح در حضور جمع نابود کننده نیروهای خودی قلمداد کرد! کلانتر پاسخ داد: «جوان عزیز!  من حُبِ وطن دارم و به عشق ایران می‌جنگم و پشتِ سرم وطنم و زن و فرزندانم هستند و طرحی که داده‌ام از روی تجربه‌ی 25 سال نظامی بودن است». اتفاقاً در آن عملیات با طرح کلانتر، پیروزی عاید نیروهای ایران گردید.

 

یکی از نظامیان می‌گفت: در همان زمان که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای وزیر جنگ و امام جمعه تهران بود و برای سرکشی به مناطق جنگی آمده بود، مدتی سرهنگ کلانتر راهنما و همراه وی بود و رهبر معظم انقلاب نیز به ایشان لطف داشت، چون کلانتر را فردی منضبط و صادق می‌دانست.

شاید به خاطر همین هم‌نشینی بود رهبر معظم انقلاب همیشه از لرها نیکی یاد می‌کند. بر سر در پادگان تیپ مستقل57 لرستان این جمله به نقل از ایشان نوشته شده: بنده در سال‌های جنگ تحمیلی به شخصه شاهد دلاوری‌های جوانان غیرتمند لرستان در میادین نبرد بوده‌ام. « نبردِ لرها بیش از آن‌که شنیدنی باشد، دیدنی است. »

سرهنگ بهرامی می‌گفت: روزی سرهنگ کلانتر در پادگان به اتاق افسرها وارد شد و مشاهده کرد که دود کباب از آن جا به هوا برخواسته است. از افسران پرسید: سربازها امروز نهار چه غذایی دارند؟

پاسخ دادند: آنها امروز برنج می‌خورند. کلانتر با ناراحتی گفت: این کار درستی نیست که شما کباب بخورید و آنها برنج! آن‌ها مثل پسران و فرزندان شما و امانت مردم دست ما هستند و آیا شما راضی می‌شوید خودتان کباب بخورید و فرزندانتان برنج؟! سپس به میان سربازها رفته و نهار با آن‌ها صرف نمود.

در جریانات انقلاب و پس از آن که برخی برای به دست آوردن اسلحه به پادگان‌ها حمله می‌کردند، کلانتر مسوول بخش تسلیحات پادگان جی تهران بود. روزی که عده‌ای به پادگان حمله نمودند تا اسلحه‌ها را به غارت ببرند، کلانتر با دفتر آیت‌الله طالقانی تماس گرفت تا از ایشان در این زمینه کسب تکلیف نماید. در آن روز امکان پیدا کردن آیت‌الله طالقانی میسر نشد و اسلحه‌خانه دچار حریق گردید.

مدتی که از این قضیه گذشت دردسرهایی برای کلانتر وجود آمد که با پادرمیانی عده‌ای از بزرگان خرم‌آباد نظیر حجت‌الاسلام والمسلمین شیخ مهدی قاضی و حاج اسدالله ساکی و رایزنی آنها با مسوولین بلندپایه کشور و به‌خصوص دفتر آیت‌الله طالقانی بی‌گناهی سرهنگ به اثبات رسید.

سپس وی از ارتش بازنشست شد اما در سال 1359 با آغاز حمله‌ی رژیم بعث عراق به کشورمان، دوباره از کلانتر خواستند که با منصب فرماندهی به لشکر84 لرستان بازگردد تا از تجربیات نظامی‌اش بهره گیرند.

اکثر ارتشی‌های قدیمی ایران از دوستان نزدیک و ارادتمندان سرهنگ کلانتر بودند و هر جا سخنی از لرستان به میان می‌آمد فوراً احوال سرهنگ کلانتر را از بچه‌های لرستان جویا می‌شدند و از او به عنوان یکی از بی‌نظیرترین طراحان عملیات جنگی یاد می‌کردند.

و اما سرهنگ کلانتر 13 فروردین 1375 در منزلش واقع خیابان انقلاب خرم‌آباد بر اثر عارضه‌ی سرطان و به سن 59 سالگی دار فانی را وداع گفت.

پس از مرگ او، روزی گروهی از گزارشگران صدا و سیما که برای تهیه گزارش و مصاحبه با افراد خانه وی در منزلش حضور یافتند و از همسرش سؤال نمودند: چه خاطره‌ای از ایشان در ارتباط با جبهه و جنگ و دوران دفاع مقدس دارید؟

همسر سرهنگ کلانتر پاسخ می‌دهد: « هیچ ! » چرا که ایشان در منزل اصلاً درباره جنگ صحبت نمی‌کردند و اعتقاد داشتند یک نظامی نباید کوچکترین اسرار و خاطرات جنگی را در محفل خانواده عنوان کند و از صحبت در این زمینه خودداری می‌کردند تا نکند در حفظ اسرار نظامی دچار لغزشی گردند!

گفتنی درباره‌ی حسن‌رضا کلانتری بسیار است. من وقتی با او آشنا شدم که از این دنیا رفته بود اما چه آشنایی غریبی که اکثر پنج‌شنبه‌ها مرا در ابتدای قبرستانِ صالحین خرم‌آباد بر مزار او می‌کشاند تا بر روان این رادمرد لرستانی درود فرستم و فاتحه‌ای برای او قرائت نمایم. حمید ایزدپناه شاعر و باستان‌شناس لرستانی در رسای رشادت‌های وی مرثیه‌ای سروده که زینت‌بخشِ سنگ مزارِ این بزرگ‌مردِ است: 

 

اَندر این خوابگاه و بستـرِ آن         پـدرِ مـهـرپـروری خُفتست

 

میرِ لشکرشکن به صحنه رزم        مـهـرآییـن دلاوری خُفتست

 

خاک در چشمِ روزگـاران بـاد           زان‌که این‌جا کلانتری خُفتست

 

 « روح و سایر دلاوران دوران دفاع مقدس شاد و یادشان گرامی باد »