تفاوت نگاه من و نگاه همكلاسی
اين مطلب را يكي از دوستان برايم ايميل كرد. حيفم آمد به پيام اخلاقي آن به عنوان يك انسان توجه نكنيم.
استاد ايراني يكي از دانشگاه هاي آمريكا خاطره جالبي را كه مربوط به سالها پيش بود نقل ميكرد:
چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم.
4-3 ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد. اين كار در گروههاي 6-5 نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.
دقيقاً! يادم دارم از پسر آمريكايي كه درست بر نيمكت كناري مينشست و اسمش برنارد بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيست؟
گفت: اول بايد برنامه زماني را ببيند، ظاهراً برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
پرسيدم: فيليپ را ميشناسي؟
برنارد گفت: آره، همان پسري كه موهاي بلوند قشنگي دارد و رديف جلو مينشيند!
گفتم: نميدانم كدام را ميگويي!
گفت: همان پسر خوشتيپ كه معمولاً پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكند!
گفتم: نميدانم منظورت كيست!
گفت: همان پسري كه كيف و كفشش هميشه با هم ست است!
باز هم نفهميدم منظورش كي بود!
آنجا بود كه برنارد، تون صدايش را كمي پايين آورد و آهسته گفت: فيليپ ديگه، همان پسر مهرباني كه روي ويلچير مينشيند ...
اين بار دقيقا فهميدم چه كسي را ميگويد، ولي به طرز غيرقابل باوري به فكر فرو رفتم ... آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشد كه بتواند از ويژگيهاي منفي و نقصهاي ديگران چشمپوشي كند ...
چقدر خوب است مثبت ديدن. يك لحظه خودم را جاي برنارد گذاشتم، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدند و فيليپ را ميشناختم، چه ميگفتم؟ حتماً سريع ميگفتم: همان معلول!
وقتي نگاه برنارد را با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم ...
شما چي فكر ميكنيد؟ چقدر عالي ميشود اگر ويژگيهاي مثبت افراد را بيشتر ببينيم و بتوانيم از نقصهايشان چشمپوشي كنيم ...

تفاوت نگاه من و نگاه همكلاسی
استاد ايراني يكي از دانشگاه هاي آمريكا خاطره جالبي را كه مربوط به سالها پيش بود نقل ميكرد:
چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم.
4-3 ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد. اين كار در گروههاي 6-5 نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.
دقيقاً! يادم دارم از پسر آمريكايي كه درست بر نيمكت كناري مينشست و اسمش برنارد بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيست؟
گفت: اول بايد برنامه زماني را ببيند، ظاهراً برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
پرسيدم: فيليپ را ميشناسي؟
برنارد گفت: آره، همان پسري كه موهاي بلوند قشنگي دارد و رديف جلو مينشيند!
گفتم: نميدانم كدام را ميگويي!
گفت: همان پسر خوشتيپ كه معمولاً پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكند!
گفتم: نميدانم منظورت كيست!
گفت: همان پسري كه كيف و كفشش هميشه با هم ست است!
باز هم نفهميدم منظورش كي بود!
آنجا بود كه برنارد، تون صدايش را كمي پايين آورد و آهسته گفت: فيليپ ديگه، همان پسر مهرباني كه روي ويلچير مينشيند ...
اين بار دقيقا فهميدم چه كسي را ميگويد، ولي به طرز غيرقابل باوري به فكر فرو رفتم ... آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشد كه بتواند از ويژگيهاي منفي و نقصهاي ديگران چشمپوشي كند ...
چقدر خوب است مثبت ديدن. يك لحظه خودم را جاي برنارد گذاشتم، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدند و فيليپ را ميشناختم، چه ميگفتم؟ حتماً سريع ميگفتم: همان معلول!
وقتي نگاه برنارد را با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم ...
شما چي فكر ميكنيد؟ چقدر عالي ميشود اگر ويژگيهاي مثبت افراد را بيشتر ببينيم و بتوانيم از نقصهايشان چشمپوشي كنيم ...

+ نوشته شده در سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 1:31 توسط رضا (محمدرضا) جایدری
|
* امروز به اين عشق گردآوري ميكنم و مينويسم كه شايد روزي اين نوشتهها به كار كسي آيند، چنان كه نوشتههاي پيشينیان، شوقي در وجودم فكند و شعلهاي در دلم افروخت....