فقر فرهنگي را در استانمان ريشهكن كنيم
قبلاً قرار بود مطلبي در مورد فرهنگ عمومي بنويسم. هنوز اين فرصت را نيافتهام! الآن كه اين مطلب را تايپ ميكنم، از شدت خستگي، هلاك ساعتي خواب هستم، اما چه كنم كه بايد بنويسم !
مدتهاست برخي ناملاحظات همشهريان آزارم ميدهد. اين كه مينويسم همشهري، مقصودم كسي است كه او هم زير آسمان اين شهر شب را صبح ميكند، نه چيز ديگر!
نوروز امسال جلوي وروي قلعه فلكالافلاك صحنهاي زشت و ناپسند ديدم كه به خاطر آن رويداد، نزديك بود از خجالت آب شوم و شبش تا صبح خواب به چشمانم نيامد!
مسافران پرشمار نوروزي به اتفاق اعضاي خانواده مشغول بازديد از نمايشگاه جلوي ورودي قلعه بودند. در اين بين، موتوري كه ۳ جوان با شلوارهاي جافي و سر و وضع عهد قاجار روي آن نشسته بودند، هنگام عبور از خيابان قلعه، با الفاظ ركيك شروع به فحاشي با صداي بلند كردند و پس از هر بد و بيراهي هم كه ميگفتند، با صداي بلند، قاه قاه ميخنديدند!
چنين افرادي قصد دارند چه چيزي را ثابت كنند؟! شايد هم گناه آنها نباشد، الگو و خوراك فرهنگي مناسبي نداشتهاند. در محيطي رشد و نمو يافتهاند كه ادب و احترام به ديگران، وجود نداشته است.
در كتابي به اين جمله برخوردم: از كسي كه احترام نديده، توقع احترام گذاشتن نداشته باش.
آيا نياز امروز استان ما، بيش از هر چيز، ارتقا فرهنگ نيست؟
. . . . . . . . . . . .
فقر، گرسنگی نیست
فقر، عریانی هم نیست؛ فقر، گاهی زیر شمشهای طلا خود را پنهان میکند
فقر، چیزی را نداشتن است، ولی، آن چیز پول نیست، طلا و غذا نیست
فقر، ذهنها را مبتلا میکند
فقر، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی مینشیند
فقر، کتیبه سه هزار سالهای است که روی آن یادگاری نوشتهاند
فقر، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود
فقر، همه جا سر میکشد
فقر، شب را بیغذا سر کردن نیست
فقر، روز را بیاندیشه سر کردن است ...

* امروز به اين عشق گردآوري ميكنم و مينويسم كه شايد روزي اين نوشتهها به كار كسي آيند، چنان كه نوشتههاي پيشينیان، شوقي در وجودم فكند و شعلهاي در دلم افروخت....