حدود ۵۰ سال قبل، روزي «روبرت دونسنزو» گلف‌باز بزرگ آرژانتيني، پس از بردن مسابقه‌ي گلف، موفق به دريافت چك قهرماني با مبلغي زياد ‌شد.

پس از ساعتي تك و تنها داخل پارکینگ به طرف ماشينش رفت. همين زمان، زني به سمتش آمد، پيروزي‌اش را تبريك گفت و اظهار داشت که پسرش به خاطر ابتلا به يك بيماري سخت، مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه‌ي بالاي بيمارستان نيست.

«دونسنزو» تحت تأثير حرف‌هايش قرار گرفت و چك مسابقه را امضا کرده، در دست زن گذاشت و گفت: براي فرزندتان سلامتي آرزو مي‌كنم.

يك هفته پس از اين واقعه، دونسنزو در يك باشگاه روستايي مشغول صرف نهار بود كه يكي از مديران عالي‌رتبه‌ي انجمن گلف‌بازان به ميز او نزديك شد و گفت: هفته‌ي گذشته چند نفر از بچه‌هاي مسؤول پاركينگ به من اطلاع دادند كه شما در آن‌جا پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده‌ايد. مي‌خواستم به اطلاع‌تان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است. او نه تنها بچه‌ي مريض و مشرف به موت ندارد، بلكه ازدواج هم نكرده و شما را فريب داده!

دونسزو مي‌پرسد: منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچه‌اي در ميان نبود ؟!  

آن شخص پاسخ مي‌دهد: بله همين‌طور است!

دونسزو نفس راحتی می‌كشد و مي‌گويد: خدا را شكر ! در طول هفته، اين بهترين خبري است كه شنيدم !

__________________________________________

پس از خواندن اين ماجرا و پي بردن به ذات و نيت پاك اين قهرمان بزرگ، با خود انديشيدم:

خدايا! اگر اين شخص انسان است، پس من و امثال من را بايد چه ناميد ؟! ...