نيم قرن خاطرات يك معلم
سال 88 چند كتاب خوب هديه گرفتم:
۱- تاريخ پانصد ساله لرستان (مولف: نصرتالله مير) ۲- حزب خران (مولف: سيد فريد قاسمي) ۳- شورش لرستان (سيد يدالله ستوده) ۴- نيم قرن خاطرات يك معلم (روحالله سراجي) 5- پيشينه ارتباطات و تاريخ مطبوعات خرمآباد(سيد فريد قاسمي) 6- پيشينه دادگستري و ثبت اسناد و املاك(قدرتالله مؤمني) ۷- تاریخ معاصر چگنی(بهمن آزادی) و ... كلاً با مشاهدهي كتابهاي چاپ شده مرتبط با فرهنگ و تاريخ ديارم كه تأليف نويسندگان لرستاني هستند لذتي وصفناپذير به من دست ميدهد!
كتاب نيم قرن خاطرات يك معلم اثر زندهياد روحالله سراجي(24/3/1386-1304) از جمله فرهنگيان خوشنام خرمآباد، اخيراً به چاپ رسيد.
در مراسم رونمايي از اين كتاب كه 12 اسفند در كانون بازنشستگان آموزش و پرورش واقع در خيابان وصال برگزار شد، به حاضرين يك نسخه از اين اثر اهداء شد. مدت 2 شب كتاب را مطالعه نمودم و به عنوان يك معلم تازهكار، پندهاي بسياري از اثر استاد سراجي آموختم. چند قسمت كتاب را حاوي پيامهايي يافتم كه ذكر آنها را خالي از لطف نميدانم:
صفحه 235:
اكثر شاگردان [دبستان سعادت خرمآباد در سال 1332] با آن كه از طبقات پايين جامعه بودند، ولي از نظر درسي چيزي كم نداشتند. فقط انگيزه لازم بود تا از تحرك و استعداد نهفتهي آنان استفاده شود و من اين كار را كردم و امروز شاهد آن هستيم كه برخي از آنها دانشمندان و فرهيختگاني هستند كه در سطوح مختلف تخصص در خرمآباد و اكثر شهرهاي كشور، حتي خارج از كشور مطرح بوده و براي جامعهي بشريت منبع خير و بركت هستند.
اكثر بچههاي لرستاني از هوش خدادادي و بالايي برخوردارند. در طول مدت خدمتم [در آموزش و پرورش لرستان]، ابتكار و خلاقيتي از آنها مشاهده نمودم كه حيرتآور است. شايد اگر اين استعدادها در محيطي غير از خرمآباد كه نگذاشته بودند كه آنچنان كه شايستهي اين قوم است، جسم و روح آنها پرورش يابد، زندگي ميكردند، به يقين نوابغ بزرگي از ميان آنان برميخواست كه جهان را به نور علم و دانش روشن ميكردند.
بازدید محمدرضا پهلوی از دبستان شاه عباس خرمآباد ، پنجشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۴۲:

صفحات 302 و 303: پس از بازيد محمدرضا پهلوي از كارگاه دبستان شاهعباس كبير در سال 1342 به اتفاق شاه از كارگاه به سمت طبقه فوقاني راه افتادم. در اين موقع اتفاقي افتاد كه مرا توجه يك واقعيت دردناك نمود:
هنگامي كه در راهرو حركت ميكرديم، يكي از دانشآموزان با لباس كار به من نزديك شد و پاكتي را از زير لباسش درآورد و گفت: اين عريضه را به شاه بدهيد. تعجب كردم، تا چند لحظه قبل كه شاه مشغول ديدن كارشان بود، بيش از چند سانتيمتر با هم فاصله نداشتند، چرا خودش نامه را نداده بود؟! گويا در كارگاه هر وقت خواسته بود نامه را كه در لا به لاي لباس و روي سينهاش بود بدهد، مأمورين امنيتي به تصور اين كه ممكن است موردي پيش آورد، مانع شده بودند.
فكر كردم حالا كه شاه از كار بچهها خرسند شده، بهتر است خودش با دست خودش نامه را بدهد تا اثر بيشتري ببخشد. به او گفتم: خودتان نامه را تحويل بدهيد و شاه هم متوجه اين موضوع شد و وقتي كه ميخواست به طبقهي فوقاني برود، هنوز درست پا را روي اولين پله محكم نكرده بود كه برگشت، به آن دانشآموز اشاره كرد و قدري برافروخته شد و گفت: اين نامه را بگيريد و به آن رسيدگي كنيد كه ناگاه چند نفري از همراهان به سرعت خود را به او رساندند و نامه را از دستش قاپيدند!
من خوشحال شدم، زيرا با تحكمي كه از طرف شاه مملكت شد يقين داشتم كه هر چه سريعتر و بهتر به تقاضايش پاسخ ميدهند. با آن كه آدرس كامل داده بود، فرداي آن روز [از آن دانشآموز] پرسيدم: جواب نامه رسيد؟ جواب داد: نه! دو روز ديگر پرسيدم: جواب رسيد؟ باز جواب داد: خير! يك هفتهي ديگر باز جواب منفي بود.
دانستم كه اطرافيان و بادمجان دورقابچينها سدي محكم بين مردم و زعماي مملكت هستند. اين درسي بود كه از اين جريان ساده ياد گرفتم و سالهاست كه به يادم مانده است.
* امروز به اين عشق گردآوري ميكنم و مينويسم كه شايد روزي اين نوشتهها به كار كسي آيند، چنان كه نوشتههاي پيشينیان، شوقي در وجودم فكند و شعلهاي در دلم افروخت....